دفترآبی ... اعتراض به بودن
ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه
خدایـــــا !
به بزرگی خودت ، بزرگهـــایمان را کوچـــک مکن ! بی بهانه سلام ، مــن خوبم ، گلایه ای نیست ، قلبم می تپد ، نگاهم می بیند ، چرا اینگونه نگاهم می کنی ؟! باور کن ... هنوز هم وقتی دلتنگ میشم آرام و بی صدا اشک می ریزم ، هنوز هم حرفهـــایم طعم دوست داشتن می دهد ، چرا اینگونه نگاهم می کنی ؟! به گندم زار سوگند ... هنوز هم بی صبرانه روز را سپری می کنم به امید شب ، هنوز هم شب غـــزل می شوم ، تا تو تــــرانه برویی، به مـــــاه سوگند من همون ساقیت هستم ، که دیوانه وار مـــــاه را می پرستید ! پ.ن بی بهونه سلام ، من برگشتم ، هر چند بودم ، اما ... اینگونه نگاهم نکن نــــازنین ، من همون ســــاقی ام ، منتها ســـرد تر اما عـــاشق تر !!! اگـر مي خواهـي ببري ... مــرغ عشـق هـا را... جفت جفت ببـر...!!! صورتش کبود شده بود ! رنگش پــریـده بود ! ضربــان قلبش تند شده بود ! حس مـی کـرد خـون تـو رگـای بدنش یخ بسته ! چشمـاش نـورشون رو از دست داده بود ! ســرش رو تکون داد ! بــریدی ؟! مـی خوای تمومش کنی ؟! بــاشه ... ! حـرفی نیست ! بکش ... عمیــق بکش !!!! نفــس کشید .... بلنــــد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه چی به حالت عــادی بـرگشت ! و اولیـن سخنی که گفت : حــالا فهمیدم زنـــدگی یعنی چی ؟!!! ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// سلام دوستان عزیز از بابت تاخیر زیاد در آپ کردن دفتر آبی شرمنده م این پست احتمالا آخرین پست دفتر آبی باشه. من کم کم آماده میشم برام اتاق عمل معلوم نیست بیام یا برم !؟ برام دعا کنید. از همه دوستان عزیزم که توی این چند سال تحمل کردن من و دفتر آبی رو ممنونم به خصوص رعنای گلم امید وارم برزخ تنهایش تبدل به برچ زیبای بشه. دوستون دارم خاک پای شما رضا خدایـــــا !
به ما فهم ده تا عظمت عشق مــــاه به آسمان را درک کنیم . امروز با لبخندم عـــاشق میشوی فردا با نگاهم مجنـــــون میشوی و روزی بعد با بودنم تنهـــــــا ...! پ.ن رسما اعلام می کنم از ع ا ش ق ی استعفاء دادم و عــــارفانه عاشقی را عــــاشقانه کنم ... خدایـــا ! همه چیز را رهــا می کنم و به تــو می سپــارم ! باشد که خدایم راهنــمــایم باشد !!! یـــادت که هست ! در خـواب بودم که طنین نفس هایت و صدای گام هایت بـیــدارم کرد ! حال بـیــدار بـیــدارم !!! اما نازنین ! حال که مــن بـیــدارم تـــو چرا مدام از خـواب حرف میزنی ؟! می خواهی قـــرار بگذاری ؟! گلایه ای نیست ... بگذار !!! قـــرارمــان ایــن است که : تـــو بخـوابی و مــن با چشمانی بــاز در لمس بودنت نظاره گر چشمـان بسته تـــو بــاشم ! قـــرارمــان ایــن است که : مــن پشت دیوار پیچک ، میـان گلبرگ های عاطفه ، کنـار احسـاس نـاب شقایق بدون لمس حضورت کاخ آرزوهای بــا تـــو بودن را بســازم ! قـــرارمــان ایــن است که : مــن بــا دلی دلتنگ و چشمـانی همیشه منتظر روبــروی آسمــان سجده کنم و در حضور بــاران دعا کنم که تـــو در خـواب های رنگین کمانیت فقط خـواب مــرا ببینی !!! .... اما مهربــانم !!! بـــا مــن بگو ! که اگر خـواب دوبــاره به چشمـان خسته ام آید و بخـواب روم و آن هنگام تـــو بـیــدار شوی مــن چه کنم ؟!!! خدایا! از بادۀ جام تو نوشیدم وهمه چیز را از یاد بردم . هر آنچه را که دارم ترک می کنم ، تا بادۀ تو را دوباره بیایم .
وقتی نگاهم می کنی صورتم را برمی گردانم تا یه وقت نگاهم در نگاهت گره نخورد و دل نداشته در سینه ام نلرزد قدم هایم را زودتر از تو بر می دارم تا همیشه از من عقب تر باشی زمانی که صدایم می کنی ندایی نمی دهم تا امیدت را از دست بدهی می گویی دلت را زیر پایم گذاشته ای به راحتی از آن هم عبور می کنم تا باور کنی سنگدلم و از من بگذری ..... سخت است اما چه کنم ؟! عهد بسته ام لعنت بر من که با خودم عهد و پیمان بستم که دیگر عاشق نشوم خدایا ! ای پناه بی پناهان ! ای خدای بی کسان ! سکان زندگی خود را به دست های ایمن تو می سپارم . مرا هر جا که می خواهی هدایت کن . آن زمان که کوله بار می بستم و به سمت جاده حرکت کردم نگرانم بودی و مرا از رفتن منع می کردی می گفتی نــــــرو ! این جاده مه آلودی که در پیش گرفته ای آخرش به ناکجا آباد می رسد نیم نگاهی کردم و کوله بارم را بر پشت گرفتم و راهی شدم فقط نگاه سردت را بدرقه راهم کردی و گفتی منتظر می مانی اما ..... زمانی که به ناکجا آباد رسیدم حتی احوالی از دل خسته من هم نگرفتی و کوله باری را که تازه می خواستم بر زمین بنهم و اقامتی کنم برایم بستی و گفتی راهی شو ..... ناخواسته از ناکجا آباد به غریب آباد راهی شدم اکنون چند زمانی هست تنها ساکن سرزمین غریب آباد شده ام و با سکوت خود درغربت نی می نوازم .. دیگر بهانه ات چیست که باز هم خاطرات رنگین کمانیمان را برایم می فرستی .... می گذاری نفسی بکشم یا باز هم می خواهی کوله بار را دستم دهی و بگویی بــــرو ! بعد از غریب آباد باید ساکن کدام سرزمین شوم ؟ راستی ....! چند سرزمین مانده تا به اهالی فردا برسم ؟ قلبهای ما را چه آسمانی باشد چه دریایی ، پاک و مطهر بگردان و برکت حضورت را در آن قرار بده . بعد از مدتها آســـمان بارید .. آســـمان چشمان من هم ، همنوا با باران شد .. و یــاد و خاطرت در وجودم ریشه کرد و بـــاران غبار خاکستری تنهــائی را ربود و در دلم آرزوی او ، تو من شود شکوفــا شد ! خدایا!
آن زمان که به نامت گوش می سپارم ، از همۀ وحشت های زندگی فراترم . دیگر حتی از فرشتۀ مرگ نمی هراسم. تو تجسم خرد هستی و با تاجی از گل های عشق از قلب من گذر می کنی ! اولین بار که دیدمت لبخندی بر لب داشتی و نگاهم کردی و گفتی دوستت دارم اما من لبخندت را با اخم پاسخ دادم و سرت داد کشیدم .... دومین بار که دیدمت اشک در چشمانت دیده می شد با تمام غرورت گفتی دوستت دارم اما من بی اعتنا خندیدم و گفتم برو ... سومین بار که نزدم آمدی برایم گل سرخ آورده بودی و با قاطعیت و اعتماد کامل گفتی دوستت دارم اما گلت را پر پر کردم و بی اعتنا عبور کردم وقتی که برای آخرین بار برگشتم تا نگاهت کنم بر روی زمین نشسته بودی نظاره گر رفتنم بودی و گلهایی که پر پر کرده بودم را در دست داشتی ... گذشت .... چند طلوع غروب شد .... چند عاشق دلشان شکست .. چند پرستو به خانه هایشان برنگشتند ... تا آن روز که دلم هوایت را کرد و خواستم جواب دوستت دارم هایت را بدهم... آمدم .... ماتم برده بود به جای لبخندت .... به جای نگاه مهربانت ..... به جای دوستت دارم هایت .... نشانیت را به من دادن بهشت زهرا - ردیف 11 - قطعه 27 - شماره ... - جوان ناکام ...... سلام مهربانم ! برایت گل سرخ آوردم ، اومدم بگم دوست دارم ولی انگاری خیلی دیر اومدم .... چقدر زود دیــر می شود !!!! خدايا !
ما را فهم و بينش ده تا درك كنيم معناي عظيم بهار را ... و قلبهايمان را در اوج زمستان بهاري بگردان ! بهار مبــــارک .. ســال تحويل شد .. بـــهار شکوفــــا شد .. تابســتان سبز شد .. پــائيز خزان شد .. زمســــتان سپيد شد .. ســال تمام شد .. بهار مبــــارک .. . . . !





| Design By : Night Skin |


